فرق دخترا و پسرا توی پول گرفتن از عابر بانک !!!!!!!
پسرها: با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک. کارت رو داخل دستگاه ميذارن. کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستی رو وارد ميکنن. پول و کارت رو ميگيرن و ميرن.
دخترها: با ماشين ميرن دم بانک. در آينه آرايششون رو چک ميکنن. به خودشون عطر ميزنن. احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن. در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن. در پارک کردن ماشين خيلی مشکل پيدا ميکنن. بلاخره ماشين رو پارک ميکنن. توی کيفشون دنبال کارتشون ميگردن. کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه. کارت تلفن رو ميندازن توی کيفشون. دنبال کارت عابربانکشون ميگردن. کارت رو وارد دستگاه ميکنن. توی کيفشون دنبال تيکه کاغذی که کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن. کد رمز رو وارد ميکنن. ۲دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن. کنسل ميکنن. دوباره کد رمز رو ميزنن. کنسل ميکنن. دوباره کد رمز رو میزنن. مبلغ درخواستی رو ميزنن. دستگاه ارور (خطا) ميده. مبلغ بيشتری رو درخواست ميکنن. دستگاه ارور (خطا) ميده. بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن. انگشتاشون رو برای شانس رو هم ميذارن. پول رو ميگيرن. برميگردن به ماشين. آرايششون رو توی آينه عقب چک ميکنن. توی کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن. استارت ميزنن. پنجاه متر ميرن جلو. ماشين رو نگه ميدارن. دوباره برميگردن جلوی بانک. از ماشين پياده ميشن. کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (حواس نمیذاره برای آدم) سوار ماشين ميشن. کارت رو پرت ميکنن روی صندلی کنار راننده. آرايششون رو توی آينه چک ميکنن. احتمالاً يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن. مندازن توی خيابون اشتباه. برميگردن. ميندازن توی خيابون درست. پنج کيلومتر ميرن جلو. ترمز دستی رو آزاد ميکنن. (ميگم چرا انقدر يواش ميره)
(البته خیلی خیلی خیلی خیلی شرمنده)
(سفارشی ---------> به تلافی اون تخم مرغ پختن)
این اولین و آخرین باریه که از این مطالب توی این وبلاگ میبینید
نيست شوقي که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟ من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم واي از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم چهبگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم من و اين کنج اسارت، غم ناکامي و حسرت که عبث زادهام و مهر ببايد به دهانم دانم اي دل که بهاران بود و موسم عشرت من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم گرچه ديري است خموشم، نرود نغمه ز يادم زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم ياد آن روز گرامي که قفس را بشکافم سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم